بسیار خوش آمدید!
از شما دعوت می‌شود که از بخشهای آموزشی و مطالب مفید و نکته‌های ارزشمند بیان شده در سایت انگلیسی مثل آب خوردن دیدن و استفاده فرمایید.

Google
Web On this site

نگران شدن و نگران بودن در انگلیسی Being Worried
.
خيلي ها ميگن كه نبايد نگران شد و يا بود؛
اما به هر حال يك حس است كه در ما ايجاد ميشه، هرچند ممكنه به موقعيت كمكي نكنه؛ اما خب وقتي آدم نگران ميشه، كاريش نميشه كرد.
.
I'm worried about my son.
من در مورد پسرمان نگرانم
.
دقت داشته باشيد كه نگران بودن با I am worried بيان ميشود
.
مثالز
I am worried about sth
من در مورد فلان چيز نگرانم
.
I'm worried about the situation.
من در مورد وضعيت نگرانم
.
I'm so worried.
من خيلي نگرانم
.
I'm a little worried.
كمي نگرانم
.
He's very worried about work.
او در مورد كار نگران است
.
He's worrying about his financial situation.
او در مورد وضعيت مالي اش نگراني دارد
.
She's worried about her dog.
او در مورد سگ اش نگران است
.
Our dog has been missing for 2 days.
My wife is very worried.
سگ ما به مدت دو روز گم شده است
همسرم خيلي نگران است
.
Our son slipped and hit his head.
It's going to be a couple of days before
we know how serious it is.
I can't help but worry about it.
پسر ما سُر خورد و سرش ضربه خورد
چند روز طول ميكشه كه ما بدانيم موضوع چقدر جدي است
نميتونيم كمكي كنم اما نگرانم
.
I'd be worried if I was in that situation.
اگر من در اين وضعيت بودم نگران ميشدم
.
I bet she's really worried.
شرط ميبندم او خيلي نگران است
مطمئنم او خيلي نگران است
.
The doctor said something was
wrong with my wife's blood test.
I'm so worried.
دكتر گفت كه يه مشكلي در مورد  آزمايش خون همسرم وجود داره خيلي نگرانم
.
Sth is wrong with sth
مشكل داشتن چيزي با چيزي
.
I lost my job and I'm having a hard time
finding another one. I'm beginning to worry
about how I'm going to take care of my family.
من كارم را از دست دادم و اوضاع سختي دارم تا كار ديگري بيابم
دارم نگران ميشوم كه چطور مراقب خانواده ام باشم
.
Take care of sth
مراقب چيزي بودن
.
My husband lost his job. Although I'm worried,
I can't put pressure on him because he feels really bad.
شوهرم كارش را از دست داده، با وجود اينكه نگرانم
نميتوانم او را تحت فشار قرار بدهم چون احساس بدي دارد
.
put pressure on sb/sth
چيزي يا فردي را تحت فشار قرار دادن